خرید بک لینک

درباره سایت

تب و تاب انسی

امکانات وب

مامان تنهایی آشپزخونه و نشیمن رو رنگ زد. هرچی گفتم بزار بمونه واسه بعد، گفت نه! فردا وسایل میارن! منم یه لنگه پا، علاف و بیکار نگاش میکردم. خیلی دوست داشتم یه گوشه از کار رو بگیرم، ولی نشد :( کف اتاق رنگ ریخته بود، خواستم دستمال بکشم مامان گفت نه خسته ای. به زور یه کوچولو کمکش کردم. جدی جدی هیچ نقشی تو تمیزی خونه نداشتم. تنبل وار فقط رفتم بالا، اومدم پایین. مامان که داشت با خستگی کار انجام میداد، یهو یاد قدیما افتادم. استارت ترس من از ازدواج و تشکیل دادن زندگی از عیدایی شروع شد که مامان خونه تکونی میکرد. کل خونه و کمدها و وسایل رو میریخت وسط، فرش ها میندا

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 7:13

پنج شنبه خونه رو بدون برق و گاز تحویل گرفتیم. شب با گرمای وجودمون خوابیدیم :)) جمعه صبح اومدن گاز رو چک کردن و گفتن میتونید استفاده کنید. با ریچارد و بچه ها رفتیم پلی هوز، از اونجا پیچیدیم خونه :)) هدیه که اومد، با مامان رفتیم ویلکو رنگ بگیرم که قرارداد باهامون نبود. رفتیم الدی خرید کردیم برگشتیم. شنبه صبح مامان تنها رفت رنگ خرید. ظهر از خواب پا شدیم. شروع کردیم رنگ گردن که انصافا امیر بیشتر از همه رنگ کرد. نزدیکای شش مامان گفت بریم بازم رنگ بگیریم. با هدیه و مامان رفتیم، دیدیم ویلکو رو بستن، خواستیم بریم الدی، دیدیم خیابون رو بستن. دست از پا دراز تر رفتیم

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 9:54

اوایل که رسیده بودیم، هر شب و هر شب کابوسِ راه میدیدم. یا وطن بودم و دنبال راه اومدن میگشتم، یا ترکیه گیر کرده بودیم، یا آلمان... گیر کرده بودم و دنبال راه فرار بودم و پیدا نمیکردم. چند بار هم کابوس دیدم رفتم دنبال کیف لوازم آرایشم و چترم، بابا گیرم انداخته :)) بدترین کابوس های عمرم. یک ماهی به این منوال گذاشت، تا کم کم اوضاع بهتر شد... چند شبه این کابوس های لعنتی برگشته باز :( پریشب خواب دیدم با یه بچه کوچولو که نمیدونم کی بود، میخواشتم برم کانادا. طرف پولمونو خورده بود، عمه غر میزد چرا نمیای، خودم ترسیده بودم و میخواستم سریعتر برم... یه وضعی خلاصه..... دیشب هم

برچسب: 1975,1970 dodge charger,1970 chevelle,1972 olympics,1970 camaro,1976 olympics,1970 dodge challenger,1970 mustang,1970 quarter,1979, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 9:53

دیشب خواب دیدم ناراحته و میخنده، زنگ زدم بهش، گفت حالم خوبه. تابلو بود داره دروغ میگه. انگار همون نزدیکیا باشم، رفتم پیشش، دیدم داره گریه میکنه، مانتو سفید پوشیده و ریملش ریخته رو صورتش.... صبح از تلگرام پیام دادم خوبی؟ چیزی شده؟ خوابتو دیدم. گفت خوبم، چی دیدی؟ تعریف کردم. خندید گفت من خوبم، با سعیدم، دیروز هفت حوض بودم. کلی نصیحت کردم که ولش کن و نزار اذیتت کنه. گفت باشه گفتم چرا عکس نمیفرستی؟ فرستاد گفت بیا اینم من و سعید. کبودی تو صورتش نبود، لبخند میزدن جفتشون، ولی مرجان خیلی پیر شده بود، خیلی... قاعدتا نباید تو یک سال انقدر پیر شده باشه.... هق هق :((

برچسب: مرجان,مرجان محتشم,مرجانه گلچین,مرجان احمد مرجان,مرجان ساتراپی,مرجان شیرمحمدی,مرجان المغرب,مرجان اشتری,مرجان دریایی,مرجان فرساد پرتقال من, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 9:45

چقدر خوشحالم برگشتم به وبلاگ :)

یه نگاه به نظرات تایید نشده انداختم، هم حالم گرفته شد، هم خیلی جالب بود که از تیر هشتاد و نه کامنت داشتم :)

کاش دوستای قدیمی وبلاگیم رو بتونم پیدا کنم :((

برچسب: 1949 chevy truck,1943 steel pey,1940s,1943 pey,1944 wheat pey,1940 census,1940s fashion,1942,1944 pey,1940 olympics, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 19:59

کلی حرف آماده کرده بودم به تام بگم. کلــــــی شر و ور. منو دید، ولی اصلا به روی خودش نیاورد. آمنجیت و لوورا و هرمان پرسیدن چی شده، یه توضیح مختصر دادم. پیش خودم گفتم کاملشو تو کلاس میگم همه میشنون که دیگه نپرسن؛ ولی تام هیچی نگفت! نیم ساعت مونده بود کلاس تموم شه، رفت بیرون، برگشت گفت کلار کارت داره. رفتم دیدم پرونده م رو میزشه، در مورد صورتم میپرسه. همه دروغارو یه جا تحویلش دادم. گفت تام نگرانت بوده، گفتم مرسی ولی مشکلی نیست، رفتیم بیمارستان و عکس برداری شده و دکتر گفته شکستگی در کار نیست. تشکر کرد و پرسید میتونه با لیزا هولی تماس بگیره؟ گفتم آره، حتما می

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 2:13

بزار یه چیزی برات تعریف کنم.یه همکار جدیدی داشتیم تو هانی، که گاهی از همه چی با هم حرف میزدیم.یه بار گفت دوستایی داشته که عاشق هم بودن. دختر پسره جونشون واسه هم در میرفته. سر یه لجبازی، پسره واسه اینکه حرص دختره رو دربیاره، میره خواستگاری یه دختر دیگه.میگه خواسته دختر اولی رو حساس کنه که زودتر ازدواج کنن.بعدا پسره به همکارم گفته بود: "مثل یه خواب بود... نفهمیدم چی شد که خواستگاری الکی، جدی شد و شیرینی خوردیم و نامزد شدیم."پسره راستی راستی عقد کرد.همکارم میگفت دختره روزای اول هیچی نمیگفت. بهش گفتیم قسمت و تقدیر بوده و تو هم زندگی خودتو بکن.یه مدت آروم بوده

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 4:23

دیشب به جای شام، یه ظرف بزرگ حلیم و عسل+ نان بربری خوردم.از دیشب تا حالا معده م سنگینه. یه بطری عرق نعنا خوردم افاقه نکرده. آبلیمو و ژلوفن هم خوردم ولی رو به موتم ... :-((

برچسب: رو به موتم,موتورسیکلت رو به نو,رو به نو موتور,هنگامه رو به موت,ملک عبدالله رو به موت,تصویر رو به موت ملک عبدالله,سعودی رو به موت شد,رو به نو موتور سیکلت, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:29

دیروز صبح هیچ مردی نگران سر خوردن من روی برف های یخ زده نبود....

نه پدری، نه همسری، نه نامزدی، نه دوست پسری، نه مجنونی، نه عاشق دلخسته و سینه چاکی، نه...

هیچ مردی دلنگران راه رفتن من روی برف های یخ زده و لیز خوردنم نبود! هیچ مردی منتظر خبر سلامت رسیدنم به محل مورد نظرم نبود!

.

.

.

سلامتی همه مادرا اصن(شدیدا :دی)

برچسب: 185 cm in feet and inches,185 lbs to kg,1850 census,1850,185 cm to feet,185,65r14,185,65r15,1858 remington,185 berry street,185 greenwich street, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

مدام تکرار میکنم این روزها با خودم:

من عاشقانه دوستش داشتم،

و او عاقلانه طردم کرد...

منطق او،

حتی از حماقت من، احمقانه تر بود!

"شاملوی بزرگ"

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28


میگن مجنون که نگاه کنه به ماه شب چهارده (ماه کامل، بدر) جنونش بیشتر میشه!!

کی من مجنون شدم و فکر کردن به تو بدر، که جنون دوست داشتنت هر رووووووز بیشتر از قبله ؟؟!!

برچسب: 1738,1738 song,173 cm in feet,1738 lyrics,1738 remy,173,1738 meaning,1738 fetty wap,173 cm in feet and inches,1738 remy martin, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

روزی که فکر کردی یکی رو از ته دل دوست داری، ولش نکن... ممکنه دوباره تکرار نشه... آدم وقتی تو سن و سال تویه فکر میکنه همیشه براش پیش میاد... باید ده پونزده سالی بگذره که بفهمی همون یه بار بوده... که حالت با چیز دیگه ای خوب نمیشه... عشق یعنی حالت خوب باشه... "پل چوبی" دقیقا پارسال شب ولنتاین بود که برام sms اومد: "اگه دلت شکست سکوت کن! این روزا کسی معنی دلتنگی رو نمی فهمه!!" جواب دادم:" کسی معنی سکوت رو هم نمیفهمه!! شما؟!" طفره رفت از معرفی کردن خودش. انقدر اصرار کردم تا گفت اسمش آرشه و همسایمونه!! مضحک بود!! هیچ آرش نامی رو در همسایگیمون نمیشناختم و اصلا چه دلیلی

برچسب: به مناسبت روز پدر,به مناسبت روز مادر,به مناسبت روز دختر,به مناسبت روز زن,به مناسبت روز معلم,به مناسبت روز مرد,به مناسبت روز جهانی زن,به مناسبت روز پزشک,به مناسبت روز خبرنگار,به مناسبت روز مهندس, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

سال دوم دبیرستان، طی یه اتفاقاتی، با بعضی جشن های ایران باستان آشنا شدم. یلدا و مهرگان و ... این وسط سپندارمذگان (چون معادل غربیش وجود داشت و برام آشنابود) بیشتر جذبم کرد. بیست و نه بهمن اون سال، واسه اینکه دوستامو با روز عشق ایرانی آشنا کنم و جلوی غرب زدگی رو بگیرم برای ادد لیست مسنجر و کانتکتهای موبایلم فرستادم: Happy Espandegan!! پاوبلاگی١: این حماقت بزرگ که فکر میکردم یه نفری میتونم دنیا رو نجات بدم و فرهنگ رو عوض کنم و جلوی غرب زدگی رو بگیرم و ... در من وجود داشت!! نخندین!! ولی هنوز هم گاهی دچار این احساس میشم :| پاوبلاگی٢: خیلی شعار گونه س؛ ولی جشنهای باستان

برچسب: نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

درست نمیدونم آدما از کی شروع به عوض شدن میکنن؛ ولی میدونم از یه جایی به بعد، آدما عوض میشن. منی که همیشه ی خدا از اولین روز دی ماه جشن میگرفتم که "آخ جون.... بهار داره نزدیک میشه و فقط سه ماه و بیست و هشت روز با تولدم فاصله دارم " الآن در آستانه ی اسفند، عین خیالم هم نیست رفت و آمد فصل ها و ماهها و رسیدن فروردین دوست داشتنی ام. منی که اگه یه نفر روز تولدم رو فراموش میکرد، تا یک هفته بعدش عزا میگرفتم؛ الآن خودم به زووووور روز تولدم رو تو خاطرم نگه میدارم! خواننده های وب قبلی(که خوشبختانه-یا متاسفانه- اینجا رو نمی خونن) این عوض شدن من رو به چشم دیدن!! افرادی که

برچسب: no 1911 baker city, نویسنده: آرین کریمیان تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

صفحه بندی